پیج مهسا و مهدی رو نگا کردم . هردوتاشون همون پیجایی ک داشتن رو پاک کردن و فالوراشونو کم کردن و دیگه خبری از نامزدی و از این حرفا نیست . انگاری ک از هم جدا شدن
نمیدونم . ولی از ظاهر اینو نشون میده .
نمیخوام بگم خیلی خوشحالم یا ناراحتم . ولی به کارما اعتقاد پیدا کردم . شاید موقع خودش اتفاق نیفته ولی میچرخه و میچرخه و توی موقعی که عین خیالت نیست طرف رو به بدترین شکل مجازات میکنه . من بخاطر همجنس خودم آبروی خودم رو به باد دادم که حداقل به اشتباه نیفته ولی اون بخاطر عشق بیش از حد نادیده گرفت منو . و مادری که دم از باشخصیت بودن و تحصیلات آنچنانی حرف میزنه ولی از تربیت بچه خودش عاجز مونده
هووووف خدایا . بزرگیت رو شکر و به بودنت ایمان آوردم . ولی هنوز ک مطمئن نیستم چه جوگیر شدم خخخ
همیشه گفتم و میگم . دین من انسانیت من است

نوشته شده در پنجشنبه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۰ ساعت 22:52 توسط : شیشه | دسته :
  • []

  • میشم مینایی که دیگه کسی نمیشناستش حتی خودم . همینقدر بی احساس، بی خیال ، سنگدل
    دختر که حالا حالاها دیگه گریش نمیگیره اصلا انگار نه انگار دختری بود که تا تقی توقی میشد میزد زیر گریه . چون تاحالا از ته دلم دوسش داشتم برای از دست ندادنش گریه کردم خون دل خوردم ولی اون چی؟ گف گمشو از ماشین من پایین . تازه یه ماه نگذشته که موهاشو کاشت کرده دندوناشو درس کرده ماشینش هنوز یه سال نیس دستشه اینطوری منو از ماشینش پیاده کرد ببین اگه میلیاردر بشه چیکار میکنه .
    هیچی نمیتونم بگم فقط برای خودم و انتخابم متاسفم . آدما لیاقت هیچی رو ندارن .
    میشم اون آدمی که دیگه هیچکس نمیشناستش . همون آدمی که نوید بعد چن سال ازم خواهش کرد همون آدم بشم و نشدم . به معنای واقعی سنگ شدم .
    اسمشو شمارشو  از گوشیم پاک کردم . خاطراتشو از ذهنم . طرف حساب قلبممم خودمم

    نوشته شده در یکشنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۰ ساعت 23:22 توسط : شیشه | دسته :
  • []