امروز صب که خودمو وزن کردم یه کیلو اضافه کردم . درسته همین یه کیلوام واقعا نعمتیه اونقدری که من توی این 4 روز زیاده روی کردم انتظار داشتم همون 65 ونیم بشم ولی شکر که 62/800 بودم . از امروز تا 11 ام به خودم دو هفته فرصت دادم تا بهترینه خودم باشم ولی همینجوریشم 1425 کالری مصرف کردم . که 600 تاش اضافی بود ولی اونقدری خستم که نا نداشتم پاشم ورزش کنم نمیدونم شاید هم تنبلی کردم ولی فقط تونستم دوش بگیرم و ناخنامو بگیرم . یکم بعد هم موهامو خشک میکنم و مسواکمو میزنم

راستی گفتم با توحید آشتی کردم؟؟ اره ایندفه درسته قهرمون طولانی شد ولی می ارزید . بخاطر اونه که این ۴ روز اینهمه زیاده روی کردم 🙁🙁🙁

بعدشم امروز صب با نیلوفر کمی بگو مگو کردیم . چون شیشه نگا نمیکرد اعصاب هممون خورد بود منم به الهام گفتم اصلا هم ناراحت نیستم چون حقش بود .

بعدشم اومده بود به ستاره تعریف میکرد 😅😅

امروز با اینکه کالری مصرفیم یکم زیاد شده ولی از خودم راضیم 😅😅😅 اخه چرا باید دو ملاقه آش گوجه ۵۰۰ و خورده ای کالری داشته باشه؟؟ 🙁 نون پنیر میخوردم بهتر بود والا

درسته که یکم عقب افتادم ولی خب بهتر از اینه که میذاشتم مث رقیه ۸۰ کیلو میشدم و بعد به فکر چاره میفتادم حداقل الان 20 کیلویی جلوام .

این ماه پریود هم نشدم یکم اعصابم داغونه ‌‌دوس ندارم دیگه قرص بخورم .

نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 20:39 توسط : شیشه | دسته :
  • []

  • یکم بعد میرسه خونه . استراحت میکنه میره حموم میاد توی اینستا میچرخه یکم با این و اون چت میکنه . مینایی نیست که گیر بده مینایی که تموم شد براش

    مینایی که ارزش دوس داشته شدن رو نداشت . مینایی که ارزش اونهمه کارایی که اون براش کرده رو نداشته

    لیاقت اون دخترای خوشگل موشگل ، خوش اندام و لاغر ، به قول مامانش تک دختر خونواده ، پر انرژی و انرژی مثبت که هرچیم بگه میگن چشم هستش .

    عب نداره. خدا میبینه همه اینارو خدا میبینه چقد عذاب میکشم نمیدونم تا کی ادامه داره ولی خیلی زجر میکشم

    نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 21:41 توسط : شیشه | دسته :
  • []

  • 24 ساعت گذشت و من هیچ خبری ازش ندارم .نه زنگ نه پیام هیچی . خیلی نامردی کرده در حقم

    گناه من چی بود که اینطوری باید مواخذه بشم

    نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 21:3 توسط : شیشه | دسته :
  • []

  • دلم برای خودم نه . برای الهه ی بیچاره خیلی میسوزه . حیوونکی نمیدونم الان چیکار میکنه و توی چه حالیه دلم میخواد بخاطر اون و امثال و اون و خودم تا خود صب زار زار گریه کنم . و ما محکومیم به دختر بودن و درکی که از هیچ طرف نبوده . من توی خانواده خودم ندیدم همچین چیزهایی و الان خیلی سنگینه واسم . الان زد فردا هم میزنه و فردا ها و فرداهای دیگر .

    هنوزم نتونستم با صراحت جوابم رو بگیرم . من مخفی کاری نکردم فقط نگفتم . آیا این جرمه آیا این نگفتن جرمه

    کاش آدم میتونست تنها باشه . به هیچکس نیازی نداشته باشه . کاش الهه کمی درک میشد از طرف خانواده عقب موندش .

    شاید هم حق با اونهاست . شاید من باید میگفتم . شاید اصلا مقصر اصلی منم

    و منی که بین علامت سوال های ذهنم اسیرم . کاش کسی بیدارم کنه

    نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 22:37 توسط : شیشه | دسته :
  • []

  • برای مظلومیت خودم دلم سوخت . من خسته و گشنه از صبح توی شرکت جون کندم . حقم نبود اون اونجوری بزنه توی سرم ‌‌

    اصلا من گناهکار عالم . حتی مردایی که زنشون رو از زیر یه مرد دیگه میکشن بیرون اون کارو نمیکنن که اون اونجوری زد توی سرم . منه مظلوم ظهر ساعت 1 ناهار خورده بودم و عصرم گشنم بود و اون اونجوری زد توی سرم . حیف حیف این زندگی که برای آدم مثل اون تا الان تلاش کردم . حیف سختی هایی که کشیدم و روزایی که تحمل کردم تا اون بیاد بزنه توی سرم برای گناه ناکردم .

    حیف برای چشمایی که از صب جون کندن و الان خونه . حیف

    نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 20:44 توسط : شیشه | دسته :
  • []

  • توحید گوشی داشتن الهه رو فهمیده . نمیدونم از کجا ولی فهمیده بود حالا نمیدونم مادرش فهمیده یا هرکی بهش گفته و اینکه سر الهه چی اومده و چیا گفته هیچی نمیدونم .

    ازم پرسید یه سوالی بپرسم راستشو میگی؟ گفتم معلومه که اره ذهنم صدتا رفت ولی سوالی رو پرسید که انتظارش رو نداشتم .

    تو میدونستی الهه گوشی داره؟

    چی میگفتم؟؟ چی میتونستم بگم . من آدم دروغگویی نیستم و نمیدونستم رفتار مناسب اون لحظه چیه . تصمیم گرفتم ازش دفاع کنم . اره

    هرچی از دهنش دراومد بهم گفت . هیچی نگفتم خواستم آرومش کنم . اومد دنبالم به محض اینکه نشستم توی ماشین شرو کرد توضیح بده داشتم از اول توضیح میدادم داد کشید سرم اصل مطلبو بگو مقدمه نچین . خودمو گم کردم نه اینکه ترسیده باشم نه . از اینکه چقد نفهم بود که نفهمیده بود من دارم برای آروم شدن جریان توضیح میدم . ولی حرفم تموم نشده داد کشید سرم هرچی از دهنش دراومد گفت . گف تو کی هستی تعیین کنی یه دختر 18 ساله گوشی داشته باشه یا نه به تو چه . چرا ازم پنهون کردی منم میگفتم پنهون نکردم فقط رازش رو بهت نگفتم . سعی میکردم خودم با حرف زدن بهش بفهمونم که کارش اشتباهه نه مثل شما . مطمئن باش میدونستم اینجوری رفتار نمیکنی اولین نفر به تو میگفتم اون بچس سنش بد سنی هست . من باهاش دوست شدم تا راهنماییش کنم گف تو غلط کردی تو کی هستی که بخوای خوب و بدو بهش بگی . گفتم من مامان بچتم میخوای اینجوری رفتار کنی . بیشتر عصبی شد و گفت حیف خودتو از چشمم انداختی حرف پنهون میکنی اره .

    دم در نگه داشت برو بی لیاقت . حیف ارزشی که بهت میدادم

    پیاده شدم بارون شدیدی میبارید این هوا رو هیچوقت یادم نمیره . عوض اینکه برم خونه پیچیدم تو کوچه بغلی دنبالم پیچید و اومد داد کشید بشین توی ماشین . نشستم محکم با دستش کوبید توی سرم . هیچی نگفتم فقط گریه میکردم

    ضعیف نیستم ولی نمیتونستم جلوی کسی که دوسش دارم مقاومت کنم عیب نداره اون عصبیه میزنه من نباید احترام رو زیر پا بذارم . یبار دیگه هم زد توی سرم . بازم هیچی نگفتم فحش داد . فحش داد و فحش داد . جلوی در پیاده شدم اومدم خونه

    کارم نمیدونم درسته یا غلط . من هیچ کاری نکردم فقط کسی که بهم اعتماد کرده بود و حرفش رو بهم گفته بود رو از اعتمادش پشیمون نکردم . چه توحید بود و چه هر کس دیگه ای اگه جلوم سر هم میبریدن من نمیگفتم . من اینجوری بزرگ شدم از بچگی آزاد بودم خودم زندگیمو گذروندم دوس دارم برخورد کنم با کساییکه اینجوری هستن ولی توانش رو نداشتم . توحید خودشو نفهم تر از اونی که میدونستم نشون داد و توضیح دادن من بی فایده بود فقط این رو میدونم که اگه برمیگشتم عقب بازم همین کارو میکردم و به نظرم گفتنم اشتباه بود و نه نگفتنم ولی در هر صورت کسی که بد شد من بودم . کسی که کتک خورد من بودم و کسی که ازش بدش میاد منم . باز هم با همه اینها به شرافتم قسم نمیگفتم . چون راه تربیت یک دختر بچه این نیست . کاش میتونستم تموم مردای کور ذهن سرزمینم رو بیدار کنم ولی هرگز اگه زیر کتکش جون میدادم نمیگفتم اشتباه کردم چون کارم اشتباه نبود .

    حالم اصلا خوب نیست .

    نظر شما چیه؟

    نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 20:36 توسط : شیشه | دسته :
  • []

  • این روزا روزای خیلی خوبی هست . این ماه با اینکه کار میکنم ولی توحید خیلی ساپورتم کرده 500 داد مانتو سفارش دادم . 300 پول کفش پیاده رویم رو داد و 600 هم یه کفش دیگه خریدم . امروزم رفتیم کلی روغن نارگیل و روغن رزماری و ژل آلوورا خریدیم برای ریزش موهام . و موهام که به شدت میریزه و درگیرم کرده 🥺🥺

    امروز خودمم وزن کردم شدم 62/800 باورم نمیشه اخه خودم هیچ حسی ندارم 😅😅 باورم نمیشه مهم ترین وزنم 22 ام باید مشخص بشه . چون هدفم تا اونموقع بود . هدف بعدی رو هم تا تولدم میرسونم و بالاخره وزن 55 رو میبینم . بعدشم رژیم تثبیت و ورزش و سفت کردن بدنم .

    دغدغه های زندگیم شکر خدا همیناس . خداروشکر که تنم سالمه . فکرو درگیری ذهنی ندارم . آرامشی دارم از جنس خدا

    خدایا بابت همه چیز شکر

    نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 22:10 توسط : شیشه | دسته :
  • []

  • امروز روز قشنگی بود ‌‌. نمیدونیم قشنگیش ب خاطر انرژی مثبتاییه که با خودم کار میکنم یا چی ‌‌. ولی حس این روزامو دوس دارم و میخوام همیشه این مدلی باشم

    امروز تولد رقیه بود ‌‌. قرار بود باهم بریم بیرون

    صب که از خواب بیدار شدم . توحیدم با دوستاش رفته بودن گردش امروز روزی بود که هردومون به دوستامون اختصاص داده بودیم ‌‌. صب قرار بود برم پیاده روی ولی گفتم به کارام نمیرسم . صورتمو وکس گذاشتم و ماسک سفیده تخم مرغ گذاشتم احساس میکنم صورتم داره نفس میکشه چون حسابی تو شرکت گردوغباری میشه بعدم حموم کردم و ارایش و تیپ زدم رفتیم کافه بارکد ‌‌. اونام اومدن (رقیه و معصومه ) برخلاف گذشته محیطش و غذاهاش اصلا خوب نبود اخرسرم من حساب کردم گرون شد نزدیک 600 تومن امیدوارم فقط زودی دونگ خودشونو بدن ‌‌.

    بعدم عصری توحید برگشت اومد دنبالم رفتیم چهارراه عباسی چنتا مغازه کفش بود اونارو دیدیم خوشم نیومد . دوشنبه که تعطیله میرم تربیت رو نگا میکنم .

    درکل روز خوبی بود درسته پیاده روی نرفتم ، رژیمم رو رعایت نکردم ، ورزش نکردم ولی شام نخوردم . بالاخره یه روزه دیگه

    نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 22:44 توسط : شیشه | دسته :
  • []

  • امروز الان که اینو مینویسم ساعت 10/28 شدیدا از عملکرد خودم راضیم . امروز هم سرکارم رو رسوندم رفتم هم اومدم خونه 25 دیقه زومبا رقصیدم بعدشم مدیتیشن کردم . بعد هم مسواکمو هم زدم و تقریبا به همه کارام رسیدم ‌‌‌‌. حس خوبی دارم

    دیروز هم دوتا وسایلی که به شهریار سفارش داده بودم رو رفتم گرفتم دستش درد نکنه که سفته قبول کرد ‌‌ . واقعا بیشتر جاها میبینم که خدا واقعا هوامو داره . فک کنم یه تومنی هم اضافه داشته باشم این ماه نمیدونم چی بخرم باهاش که کاربردی باشه

    جمعه هم تولد رقیه هست و میخوام براش کارت هدیه بخرم . اگه توحیدم اجازه داد که جمعه بریم بیرون الان یادم باشه که بعد نوشتن اینا برم به معصوم شماره کارت بفرستم و از توحید اجازمو بگیرم .

    فردا هم اگه توحید قصد نداشت باهم بریم بیرون که میرم بانک شهر کارت هدیه میگیرم و بعدشم پیاده برمیگردم خونه

    ولی اگه رفتیم بیرون که فردا ورزش تعطیل میشه . تصمیم گرفتم تا 18 ام خودمو وزن نکنم تا یه ماهم تکمیل بشه ببینم عملکردم توی یکماه چجوری شده ‌.

    امروز ندا اینا هم یه جملات منفی بهم گفتن ولی من زیاد گوش ندادم فقط حرفش باعث شد بیشتر و مصمم تر روی هدفم تمرکز کنم .

    بذار تعریف کنم که چیشد . یه دختری جدید اومده بود تو دستگاه بودیم ندا برگشت بهم گف خدا همه چیزو یجا به این داده هم قدش بلنده هم لاغره . اقبالم برگشت گف همه یه مدل میشن دیگه منو نشون داد گف مثلا اینو نگا . ندام برگشت گف اینم هم قدش کوتاهه هم چاقه . خیلی بد گفتنا ولی چیزی نگفتم راستش حوصله حرفای خاله زنکی که فلانی فلان گفت و بهمان گفت رو ندارم . تو خودمم

    نمیخوامم به حرف کسی توجه کنم . عب نداره بذار تو چشم همه بد باشم مهم اینه که من بهترینِ خودمم

    نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 22:37 توسط : شیشه | دسته :
  • []

  • این سه روز از خودم راضی نبودم . نه پیاده روی رفتم نه کارامو درست و حسابی انجام دادم ‌‌. میدونی اگه ازم بپرسن میگم نامزدی چرت ترین دوران زندگیه چون همش معلق تو هوایی نه اینوری نه اونور.

    حساب کتابم جور نمیاد . همش میگم خودمو میزنم به بیخیالی ولی نمیشه که فکر نکرد .

    دیگه باید یه تکونی مجدد به خودم بدم . دوباره برگردم‌به رژیم و ورزش .

    فردا که تا عصر سرکارم . بعدم میام بلافاصله باید برم اون مغازه رنده دوتا وسیله که امروز خریدیمو تحویل بگیرم . امیدوارم توحید زود دربیاد که اون ببرتم که پول اسنپم بمونه تو جیبم

    بعدشم گفته اگه اوکی باشه بریم لوازم خونگی نور تلویزیون ببینیم واسه خونمون . واااااای امروز کلی افسردگی هم گرفتم وقتی قیمتای سرسام آور وسایلارو دیدم . آدم هنگ میکنه

    با پول یه ماهه یه کارگر فقط میشه یه وسیله کوچیک آشپزخونه اونم مارک در پیتی گرف . امروز به این نتیجه رسیدم بهتره چند ماه بعد عیدم کار کنم . از یه طرفم نه دیگه دوس دارم برم سرکار نه هم توحید خان میذاره . دیگه باید به این حجم جهیزیه طی دو سال نامزدی و دست تنهایی با کمک ده درصدی از طرف خانواده اکتفا کنم و بقیشم بسپرم به گذر زمان .

    فکر اینکه این سه روز تعطیلات چقد زود گذشت آدمو دیوونه میکنه ‌‌ فردا کی حال داره بره شرکت اخه 😑😑.

    راستی فردا به مدت یه هفته برنج و نون رو توی رژیم غذاییم محدود میکنم . عدد 60 رو باید تا 22 ام روی ترازو ببینم حتی شده 60/900

    نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 22:51 توسط : شیشه | دسته :
  • []