توحید گوشی داشتن الهه رو فهمیده . نمیدونم از کجا ولی فهمیده بود حالا نمیدونم مادرش فهمیده یا هرکی بهش گفته و اینکه سر الهه چی اومده و چیا گفته هیچی نمیدونم .
ازم پرسید یه سوالی بپرسم راستشو میگی؟ گفتم معلومه که اره ذهنم صدتا رفت ولی سوالی رو پرسید که انتظارش رو نداشتم .
تو میدونستی الهه گوشی داره؟
چی میگفتم؟؟ چی میتونستم بگم . من آدم دروغگویی نیستم و نمیدونستم رفتار مناسب اون لحظه چیه . تصمیم گرفتم ازش دفاع کنم . اره
هرچی از دهنش دراومد بهم گفت . هیچی نگفتم خواستم آرومش کنم . اومد دنبالم به محض اینکه نشستم توی ماشین شرو کرد توضیح بده داشتم از اول توضیح میدادم داد کشید سرم اصل مطلبو بگو مقدمه نچین . خودمو گم کردم نه اینکه ترسیده باشم نه . از اینکه چقد نفهم بود که نفهمیده بود من دارم برای آروم شدن جریان توضیح میدم . ولی حرفم تموم نشده داد کشید سرم هرچی از دهنش دراومد گفت . گف تو کی هستی تعیین کنی یه دختر 18 ساله گوشی داشته باشه یا نه به تو چه . چرا ازم پنهون کردی منم میگفتم پنهون نکردم فقط رازش رو بهت نگفتم . سعی میکردم خودم با حرف زدن بهش بفهمونم که کارش اشتباهه نه مثل شما . مطمئن باش میدونستم اینجوری رفتار نمیکنی اولین نفر به تو میگفتم اون بچس سنش بد سنی هست . من باهاش دوست شدم تا راهنماییش کنم گف تو غلط کردی تو کی هستی که بخوای خوب و بدو بهش بگی . گفتم من مامان بچتم میخوای اینجوری رفتار کنی . بیشتر عصبی شد و گفت حیف خودتو از چشمم انداختی حرف پنهون میکنی اره .
دم در نگه داشت برو بی لیاقت . حیف ارزشی که بهت میدادم
پیاده شدم بارون شدیدی میبارید این هوا رو هیچوقت یادم نمیره . عوض اینکه برم خونه پیچیدم تو کوچه بغلی دنبالم پیچید و اومد داد کشید بشین توی ماشین . نشستم محکم با دستش کوبید توی سرم . هیچی نگفتم فقط گریه میکردم
ضعیف نیستم ولی نمیتونستم جلوی کسی که دوسش دارم مقاومت کنم عیب نداره اون عصبیه میزنه من نباید احترام رو زیر پا بذارم . یبار دیگه هم زد توی سرم . بازم هیچی نگفتم فحش داد . فحش داد و فحش داد . جلوی در پیاده شدم اومدم خونه
کارم نمیدونم درسته یا غلط . من هیچ کاری نکردم فقط کسی که بهم اعتماد کرده بود و حرفش رو بهم گفته بود رو از اعتمادش پشیمون نکردم . چه توحید بود و چه هر کس دیگه ای اگه جلوم سر هم میبریدن من نمیگفتم . من اینجوری بزرگ شدم از بچگی آزاد بودم خودم زندگیمو گذروندم دوس دارم برخورد کنم با کساییکه اینجوری هستن ولی توانش رو نداشتم . توحید خودشو نفهم تر از اونی که میدونستم نشون داد و توضیح دادن من بی فایده بود فقط این رو میدونم که اگه برمیگشتم عقب بازم همین کارو میکردم و به نظرم گفتنم اشتباه بود و نه نگفتنم ولی در هر صورت کسی که بد شد من بودم . کسی که کتک خورد من بودم و کسی که ازش بدش میاد منم . باز هم با همه اینها به شرافتم قسم نمیگفتم . چون راه تربیت یک دختر بچه این نیست . کاش میتونستم تموم مردای کور ذهن سرزمینم رو بیدار کنم ولی هرگز اگه زیر کتکش جون میدادم نمیگفتم اشتباه کردم چون کارم اشتباه نبود .
حالم اصلا خوب نیست .
نظر شما چیه؟
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 20:36 توسط : شیشه | دسته :