توحید نیومد دنبالم چون ماشین طبق معمول خراب بود ‌‌آخرشم سر من خراب شد که من میگفتم اونا ماشین خوبی نیستن ناز نازین تو پاتو کردی تو یه کفش که اس دی اس دی . منم گفتم به من چه

اتفاقا بهتر . میگه میخواستم بیام خونه سکس کنیم نمیدونم الکی میگه یا واقعا دلش میخواسته منکه اصلا نه آمادگیشو داشتم و نه دلم میخواست .

عوضش میرم برنامه فردا رو مینویسم و ده صفحه کتابمو میخونم و مسواک میزنم و میخوابم . فردا باید برم سرکار . هوووف کی میخواد بره اخه😑😑

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۲ ساعت 21:1 توسط : شیشه | دسته :
  • []