توحید نیومد دنبالم چون ماشین طبق معمول خراب بود ‌‌آخرشم سر من خراب شد که من میگفتم اونا ماشین خوبی نیستن ناز نازین تو پاتو کردی تو یه کفش که اس دی اس دی . منم گفتم به من چه

اتفاقا بهتر . میگه میخواستم بیام خونه سکس کنیم نمیدونم الکی میگه یا واقعا دلش میخواسته منکه اصلا نه آمادگیشو داشتم و نه دلم میخواست .

عوضش میرم برنامه فردا رو مینویسم و ده صفحه کتابمو میخونم و مسواک میزنم و میخوابم . فردا باید برم سرکار . هوووف کی میخواد بره اخه😑😑

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۲ ساعت 21:1 توسط : شیشه | دسته :
  • []

  • امروز برخلاف روزای قبلی تعطیلیم روزم اصلا به بطالت نگذشت درسته که احساس میکنم با پیاده روی توی جونم سرما نفوذ کرده و ورزش استخونامو خسته کرده ولی از عملکردم راضیم و هدفای امروزمو تیک زدم . فقط بعضیاش موند که اونام برا امروز زیاد بودن

    الانم توحید داره میاد دنبالم ارایش کردم و منتظرشم برم پیشش حالم خوب میشه . برم برگردم و اهداف فردارو مینویسم

    نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۲ ساعت 19:26 توسط : شیشه | دسته :
  • []

  • اینروزا اصلا رو مود خوبی نیستم . توحید که صب تا شب کلا سرکاره منم که سه روز تعطیل بودم همش به تنهایی گذشت . همش باید سعی کنم به این روتین عادت کنم ولی واقعا سخته تنهایی . مخصوصا که توی اینستا میچرخی و میبینی همه توی عشق و حالن و تو نشستی خونه و به عشق و حال بقیه نگا میکنی بیشتر حرص میخوری . فقط قشنگترین جای داستان اینجاست که آذر هم تموم شد و جمعا 5 ماهم مونده که آزاد شم ‌‌البته نمیدونم آزاد بشمم باز یه چیزی هست که باعث حال بدم بشه باید اینو بدونم که حال خوبم فقط و فقط بستگی به حس درونیم داره

    نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۲ ساعت 22:32 توسط : شیشه | دسته :
  • []

  • سه روز رو به طور کامل مرخصی بودم و اصلا نفهمیدم چطوری گذشت . پنجشنبه که کلا رفتم بازار و کتری قوریمو خریدیم ‌.شبشم با توحید رفتیم هایپرمی لاله پارک . جمعه هم که کلا به مهمونداری گذشت داداش حامد رو و الهه رو مهمون دعوت کردیم چون مامانش اینا رفته بودن روستا و منم دسر اینا درس کردم . امروز که روز آخر بودش هم رفتم کومه یه شلوار برای کار خریدم و یدونم کاور گوشی . الانم دراز کشیدم روی تختم و اینستا رو نگا میکنم

    نوشته شده در شنبه چهارم آذر ۱۴۰۲ ساعت 17:55 توسط : شیشه | دسته :
  • []

  • بالاخره آذر ماه هم رسید . آبان با تموم سختیاش تموم شد و خیلی از مشکلاتم حل شد . سه روز مرخصی گرفتم تا کمی به خودم استراحت بدم . فردا از صب برام روز عالی خواهد بود

    نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر ۱۴۰۲ ساعت 22:41 توسط : شیشه | دسته :
  • []