برای مظلومیت خودم دلم سوخت . من خسته و گشنه از صبح توی شرکت جون کندم . حقم نبود اون اونجوری بزنه توی سرم ‌‌

اصلا من گناهکار عالم . حتی مردایی که زنشون رو از زیر یه مرد دیگه میکشن بیرون اون کارو نمیکنن که اون اونجوری زد توی سرم . منه مظلوم ظهر ساعت 1 ناهار خورده بودم و عصرم گشنم بود و اون اونجوری زد توی سرم . حیف حیف این زندگی که برای آدم مثل اون تا الان تلاش کردم . حیف سختی هایی که کشیدم و روزایی که تحمل کردم تا اون بیاد بزنه توی سرم برای گناه ناکردم .

حیف برای چشمایی که از صب جون کندن و الان خونه . حیف

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 20:44 توسط : شیشه | دسته :
  • []