دلم برای خودم نه . برای الهه ی بیچاره خیلی میسوزه . حیوونکی نمیدونم الان چیکار میکنه و توی چه حالیه دلم میخواد بخاطر اون و امثال و اون و خودم تا خود صب زار زار گریه کنم . و ما محکومیم به دختر بودن و درکی که از هیچ طرف نبوده . من توی خانواده خودم ندیدم همچین چیزهایی و الان خیلی سنگینه واسم . الان زد فردا هم میزنه و فردا ها و فرداهای دیگر .
هنوزم نتونستم با صراحت جوابم رو بگیرم . من مخفی کاری نکردم فقط نگفتم . آیا این جرمه آیا این نگفتن جرمه
کاش آدم میتونست تنها باشه . به هیچکس نیازی نداشته باشه . کاش الهه کمی درک میشد از طرف خانواده عقب موندش .
شاید هم حق با اونهاست . شاید من باید میگفتم . شاید اصلا مقصر اصلی منم
و منی که بین علامت سوال های ذهنم اسیرم . کاش کسی بیدارم کنه
